اشتیاقی ژرف بر دلم چنگ میزند
تنها برای شنیدن صدایت
مثل موجهای وحشی دریا
که سر بر ساحل میکوبند
دلم آشوب است
و این آشوب از برای تو...
آشوبی که با هراسی به هم میآمیزد
هراسی دیرین
که مرا در ستیز قرار میدهد:
با دلم
همان کشمکش همیشگی
میان "عقل" و "دل"
و دوباره تردید
برای گذشتن و چشم بستن
یا ماندن و ...
آدمهایی که ما را ترک میکنند سه دستهاند:
یک گروه آنهایی که برمیگردند،
گرچه نه آنها دیگر همان آدمهای سابق هستند و نه ما!
گروه دوم کسانی هستند که هرگز برنمیگردند،
چه آنهایی که میخواهند، چه آنهایی که نمیتوانند!
گروه آخر آنهایی هستند که باید دعا کنیم
آنچنان پلهای پشت سرشان را خراب کنند
که اگر هم بخواهند نتوانند برگردند!
...
اندیشهای مبهم
چون ابر سیاهی در گوشهای از ذهنم نشسته
شاید منتظر صاعقهای است
یا تلنگری،
برای تجلی.
تنها میدانم آبستن کلماتی ست
که هنوز تجسم نیافتهاند
اما همانند "مسیحا" در پندار باخ
اصرار دارد برای حضور
و تا در "قالبی" نگنجد
رهایم نمیکند!