تو که همآغوش خاک شدی
ریشههایم در خاک ماند
و مگر ساقهای تنها
زنده میماند؟!
..
"تسلیت"
و "بغض"
واژههایی بس حقیرند
در این سوگ سیاه!
و "تنهایی"
بس عمیق و کشنده است
در فراقت!
ناگفتههایم با تو
اینک برای تو فاش است
شاید پاسخت را بشنوم
در ناخودآگاهم
در خواب دم صبح پس از بیداری شبانه...
گلدانش بدون آب مانده
و یکی از برگهایش زرد شده است.
اولین برگی که خود را برای حیات یک پیکر سبز فدا کرده
تا "طراوت" از خانهی سبزش کوچ نکند!
و همینگونه اگر پیش رود
برگهای دیگر نیز خویشتن را فدا خواهند کرد
تا "ریشه" محکم بماند
به امید رویش و زایشی دیگر!
برگ هرگز کوچ نمیکند
میماند و خشکشدن را به جان میخرد!
...
آیا ما نیز اینگونه از پیکرهی انسانی خویش حمایت خواهیم کرد؟
کاغذی برمیدارم
تنها برای ارجنهادن به حس درونم:
"میخواهم بنویسم"
و آنگاه کلام اینگونه میتراود:
شاید آن روزها جاریشدن سخت مینمود
شاید خویشتن خویش را میفریفتم
یا نقابی به صورت خود میکشیدم
برای گریختن از خودم
اما اینک
"رها کردن" و "جاری شدن" را آموختم
و خویشتن خویش را تمام به تو سپردهام
به دستهای مهربان و زیبای تو
ای لایتناهی
اینک میتوانم کودکانه شادی کنم
از آن همه اصطکاک و فرسایش خلاص شدم
کاش تا انتها اینچنین باشد
تا رسیدن به دریا...
"درختان"
شعرهایی هستند
که زمین بر آسمان مینویسد
و "انسان"
آنها را بریده و کاغذ میسازد
تا نادانی و تهیمغزی خویش را بر آن بنگارد!
جبران خلیل جبران
در این جریان روزمرگی
"خواندن" را گم کردهام
"نوشتن" را رها
عشقورزیدن را کناری گذاشتهام
...
چه خوش آمد مرا این شعر سپید:
"آنقدر مرا سرد کرد
از خودش
از عشق
که حالا به جای دلبستن،
یخ بستهام!
آهای...
روی احساسم پا نگذارید
لیز میخورید!"